تبلیغات
سایهـ ی کنکور 1395...


سایهـ ی کنکور 1395...

سلام دوستان
این وبلاگ جدید منه:

http://imyself98.blogfa.com/

درضمن فعلا اونجا اسمم نیلسا هست
در ضمن ممنون میشم این وبلاگمو از لینک هاتونم حذف کنید

تاریخ سه شنبه 26 مرداد 1395سـاعت 04:21 ب.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام دوستان.
امیدوارم همتون حسابی جواب زحمت هاتون و گرفته باشید و الان خوشحال باشید.
من رتبه کنکور هنرم 367 شد...
ولی فک نکنم اون چیزایی که میخوام قبول شم!
راستش خیلی خیلی خیلیییییییییییی پشیمونم که تو انتخاب رشته های دارای کنکور عملی
بازیگری-کارگردانی و نزدم و گرافیک و عکاسی و زدم!
این چند مدتم مشغول کنکور عملی ها بودم.
برا گرافیک تو دانشگاه تبریز بود
و برا عکاسی تو دانشگاه تهران
کنکور عملی هامو خوب ندادم!خوب انتظار زیادی هم از خودم نداشتم...
وقتی کلی ادم میدیدم که رشتشون هنر بوده و کلی حرفه ای کار کردن
از خودم چه انتظاری میتونم داشته باشم؟
ولی هرچی بود رفتم و از اون سر در جذاب دانشگاه تهران رد شدم!
خیلی خوب بود...
همش میگم حیف نیست ادم اینجا درس نخونه؟
و قبل نتایج تصمیم گرفته بودم پشت کنکور بمونم و امسال برم بمونم تبریز
و برم کلاس های کنکور هنر و سال دیگه دوباره برا بازیگری-کارگردانی و کرافیک شرکت کنم و
دانشگاه تهران قبول شم!
نمیتونم قبول کنم منی که همه فکر و ذکرم دانشگاه تهران بوده
به این راحتی از خیرش بگذرم!
نمیدونم فعلا چیکار کنم!
به یک مشاور احتیاج دارم برم ببینم با این رتبه چیکار میتونم بکنم!
شایدم پشت کنکور بمونم!

اگه بازیگری کارگردانی شرکت میکردم با کله دانشگاه غیرانتفاعی تبریز قبول میشدم!
الانم با کله گرافیکشو قبول میشم...
ولی من دانشگاه تهران میخوام...
راستی بچه ها یکی دانشگاه غیر انتفاعی قبول شه سال بعدش میتونه تو کنکور شرکت کنه یا نه؟
و اینکه دانشگاه غیر انتفاعی اصلا خوابگاه ندارن؟
حتی غیرانتفاعی سوره تهران؟
نه!
من فقط دانشگاه تهران میخوام!
فعلا نمیدونم با خودم چند چندم...بذار فردا شه ببینم چی میشه!
پی نوشت:راستی از همینجا باهاتون در ارتباطم و اون وبی که ساخته بودم دوست نداشتم و پاکش کردم
تاریخ چهارشنبه 20 مرداد 1395سـاعت 03:44 ق.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام
راستش خیلی فکر کردم که دقیقا با وبلاگ چیکار کنم!
دیروز خواستم همین وبلاگو ادرس و اسمشو تغییر بدم و همینجا همه حرفامو
بنویسم ولی اینجا با بلاگفا فرق داره!
نمیشه ادرس وبلاگو عوض کرد.
باید از مطالبت نسخه پشتیبان تهیه کنی و وب جدید بزنی
و اطلاعات و به اونجا انتقال بدی
که اینکارم کردم ولی جالب نشد در کل!
هم میخوام دوستای اینجامو از دست ندم هم میخوام تو یه وبلاگ
خیلی راحت بنویسم...حتی شده با اسم دیگه!
که قبل کنکور هم همچین وبی زدم ولی توش دو سه تا پست
بیشتر نذاشتم!
اصلا بازدید کننده هم نداره!
دقیقا الان سردرگمم!
نمیدونم همون وب مخفی رو ادامه بدم یا چیکار کنم
انا مفلوک
یه راهنمایی بفرمایید
تا هرچه زودتر حرفامو یجایی خالی کنم
تاریخ شنبه 2 مرداد 1395سـاعت 06:19 ب.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام سلام سلام
صدای من را از تبریز میشنوید
با لپ تاپ جدید در خدمتتون هستم
نمیدونم چی بنویسمحس میکنم حرفایی که اماده کرده بودم همشون یادم رفته
ولی اینکه فک میکنم ادرس و اسم وبمو عوض کنم.
در لحظه چیزهایی که یادم میاد و توی کانالم مینویسم.
ولی اونجا چون همه کسانی که هستن اشناهام هستن
شاید از بیشتر حرفا چشم پوشی میکنم
ولی اونجام زیاد مینویسم
ادرس جدید وبمو تو پست دیگه میذارم.
میریم که راحت وب نویسی کنیم
تاریخ پنجشنبه 31 تیر 1395سـاعت 12:20 ب.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام سلام سلام
بسی خرسندم که کنکور بالاخره تموم شد
اگرچه احتمال زیاد پشت کنکور بمونم 
عاقا حسابی پنجشنبه چمعه پدرم در اومد!
سه تااااااااااااا کنکور دادم
سه تا سوالای ادبیات...سه تا عربی...دینش...زبان!
همشونم تیپ سوالاشون مث هم بود!
انصافا عمومیا رو خوب داده بودن...بجز زبان که امسال سخت داده بودن
خاک تو گورشون
منی ک زبان و همیشه 70/80 میزدم فک کنم 40/50 زده باشم
البته یکمم تقصیر خودم بودا این اواخر یکم زبان و ول کرده بودم یه سری قواعد یادم رفته بود
ولی در کل سخت بود
اختصاصیای هنر هم به کل با ازمونای سنجش فرق داشت
کلا همه میگفتن به کل نحوه سوالاشون از ریز و بن تغییر کرده بود!
من دو تا درس و که کلا قرار بود نزنم و سرازمون وسوسه شدم از هرکدوم یدونه سوال دادم
اونم منفی شد
ولی اون درس اصلیرو فک کنم از همه ازمونایی ک دادم درصدم بالاتر شه
ولی چه فایده...با دو سه تا درصد منفی
در ضمن من خیلی بدبختم که کنکور عملی که همیشه
اذر دی برگزار میشد از سال94 توی مرداد برگزار میشه
و چقدر بدبخت ترم که عکاسی که ازمون عملی نداشت از پارسال ازمون عملی داره
کلا در ناامیدی به سر میبرم
هنر خیلی دنگ و فنگ داره...خیلی فراز و نشیبش زیاده!
کنکور تجربی هم جونم براتون بگه که خاعک تو سرم...کاش نمیرفتم کلا!
بعد عمومی ها کلا بیکار بودم!
دیگه تا ساعت11:30 صبر کردم بعد پاشدم رفتم...
ولی تو حیاط دانشگاه نمیذاشتن وایستیم بیرونمون میکردن
جلوی درم که مملو از خانواده ها...
با دوستم تا پامون و گذاشتیم بیرون همه ریختن سرمون...
چطور بود؟
فلان درس چطور بور؟
بهمان درس چطور بود؟
چطور دادی؟
چندتا زدی؟
چرا زود اومدی؟
کلا ر ی د ه شد به اعصابم
از خودم یه لحظه بدم اومد که چرا من جای یکی از اونایی که داخل با سوالا
دست و پنجه نرم میکنه نیستم!
تا اخرش وایستادم تا بچه ها بیان بیرون...
اکثرا همه شاد و شنگول میومدن بیرون...
در کل رفتم خونه گریه کردم
خیلیم خسته و داغون بودم بعدشم رفتم کنکور زبان!
دیگه له له بودم...
هر سوال عمومی و پنج بار میخوندم تا بفهمم چی میگه!
لامصب اونروزم هوا افتضاااااح گرم بود!
از اختصاصیاشم تعداد زیادیشو زدم
ولی واقعیت اینه هیچکدومو مطمئن نبودم...
حس میکردم این گزینه خوشگله یا شبیه به چیزاییه ک قبلا دیدم میزدم میرفت
ولی نمیدونم چرا حس میکنم اونایی که زدم درستن...
اصلنم حس ندارم برم کلیداشو نگاه کنم
دیگه دیروز که روز اول بعد کنکور بود کلا بیرون پلاس بودم
اول با چندتا از دوستام رفتیم پیتزا...بعدش رفتیم یکم تو یه پارک
یا بهتره بگم فضای سبزی که اونچا بود نشستیم...
اومدم خونه حاضر شدم با اون یکی
دوستم رفتم استخر(خیلیییییییییی دلم برا استخر تنگ شده بود)
بعدش پیاده اومدی و رفتیم بستنی خوردیم بعدم رفتم
خونه مامان بزرگم...بعدم با حضرت برادر رفتیم اموزشگاه موسیقی
تا برا کلاس ویولون بحرفیم...
ولی گفتش که تا عید استاد ویولن داشتیم...الان دیگه نداریم
وااااااااای من ویولن میخوام
امروزم اگه حضرت مادر اچازه بده میخوام با دوتا از دوستای تئاترم
که خیلی صمیمی هستیم برم بیرون
ولی مامانم میگه کم ولگردی کن
فردام میریم تبریز
میرم لپ تاپ میخرم...میشینم خیلیییییییییییییی راحت کلی
فیلم میبینم...تو کامپیوتر یکم سختمه
راستی بکس هرکی اینستا داره یا تلگرام بگه همدیگرو بیابیم
خلاصه بسی خوشحالم بالاخره کنکور تموم شدددد...
اگه پشت کنکورم بمونم از مهر شروع میکنم
و اینکه من دانشگاه تهران میخوامکلا تهران میخوام
احتمالا از زبان هم قبول بشم برم...
بعدا نوشت:رفتم موهامو کوتاهٍ کوتاه پسرونه ی پسرونه زدم.
یعنی الان به راحتی میتونم لباس پسرونه بپوشم برم تو خیابون.
یعنی موهای سرم 1,2 و 3 سانتی هستن
من خودم عاشق موی بلندم...مخصوصا چندتا دوست دارم موهاشون
بلند بلند هست و وقتی یه جمعی باشه که پسرا نباشه موهاشون
از زیر مقنعشون میزنه بیرون دلم برا موهاشون غش میره
ولی من موهام اصن یه وضی شده که خیلی ریخته و میریزه و نخواهم بگذاشت بریزه!
و مو خوره میگیره و فلان کلا بلند نمیشه بشه اونطوری...
یا انقر میریزه ک اعصابم خورد بشه یه هچین بلایی سرش بیارم
خیلی باحال شده و خیلی راحته
ولی میرم دکتر تقویتش کنم تا بلندش کنم...
بده وقتی عروس میشم موهام این شکلی باشه
تاریخ یکشنبه 27 تیر 1395سـاعت 02:15 ب.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

حسابی رد دادم.
 اصلا نمیدونم با خودم چند چندم!
دو هفته تا كنكور مونده ولی من درس نمیخونم!
ازمون سنجش رتبه معادل كنكور 94م شد 144!
 ولی من با این اون چیزی كه میخوام قبول نمیشم.
اصلا دیوونه شدم... روان پریش شدم!
مثل خل ها نمیدونم چرا دلم برا مدرسه تنگ شده! برا تابستون پارسال كه روزام با درس و كلاس میگذشت حسابی تنگ شده!
دلم برای كلاس شیمیمون و جو كلاسمون تنگ شده!
 كاش یكی بود باهام هنر میخوند! كاش معلمی...كلاسی...چیزی بود!
اگه پشت كنكور بمونم افسرده میشم!
چون من یه روز از خونه بیرون نرم خفه میشم!
چه رسد به اینكه صبح تا شب خونه بمونم!
صبح همه برن و من بمونم! بعد از ظهر اونا بیان و خسته بخوابن و من بمونم!
باز اگه كلاسی چیزی بود یه چیزی...!
من امسال باید قبول شم!
ولی اینروزا دلم داره میپكه!
نمیتونم درسم بخونم! حسابی رد دادم...
چرا امسال كنكور انقد طولانی شد؟
تقریبا همه خسته شدن...همه كم اوردن...
 
تاریخ یکشنبه 13 تیر 1395سـاعت 02:25 ق.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

دلم میخواست الان كیبورد جلوم بود و تایپ میكردم و تایپ میكردم...
دلم عجیب طور گرفته...
 دلم میخواست یكی بود من و یه طور خاص دوست داشت...
یكی كه پشتم بهش گرم باشه یكی كه وقتی حس كردم تنهام مطمئن ترینم باشه
 اصلا كاش یه خواهر دوقلو داشتم اینجوری هیچوقت حرفم تو دلم نمیموند تا بپوسه!
شاید معدود دفعاتی بوده كه با كسی دردودل كردم!
اصولا فكر میكنم دردودل كردن بلد نیستم!
شاید برا این بوده كه هیچوقت كسی برا دردودل كردن نبوده!
 عجیب ترسی تو دلمه!
اصلا جزو توهماتمه كه حس میكنم اره الان ناخنم درد میكنه لابددد فلان بیماری و دارم!!!!!!!!!!
یه مدت حدود یه سال یه غده طور تو قسمت كشاله ران(فكر كنم!) بوده
 كه گاهی ظاهر میشد گاهی نبود كلا گاهی درد میكرد گاهی اصلا حسش نمیكردم!
ولی الان یكی دو ماهی میشه این غده هه همش هست...
خیلیم درد میكنه و اذیت میكنه!
خودم بر اساس تحقیقات اینترنتی حدس میزنم غده لنفاوی كشاله ران باشه!
الان یكی دو هفته هم هست كه پای سمت چپم خیلی درد میكنه! خیلی اذیت میكنه!
دست چیمم یكمی درد میكنه كه اصلا درمقابل درد پا و اون غده ماننده هیچیه!
همونقدری كه من منفی باف و ترسو هستم مامانم بیخیال و زیادیییییی مثبته!
 اینطوریه كه هروقت مثلا میگم فلان جام درد میكنه زیاد به رو خودش نمیاره و میگه چیزی نیست!
در مورد این مشكل هم اوایل ك اصلا هیچ عكس العملی نداشت ولی این اواخر كه یكی دو هفته پیش گفتم
همینجوری گفت باشه حالا یه روز میریم دكتر...
منم دیگه وقتی بیخیالیشو میبینم اصلا خوشم نمیاد هی تكرار كنم هی تكرار كنم! ب
ا اینكه از دكتر رفتن اصلا خوشم نمیاد و برا این موضوع هم فك كنم باید برم دكتر زنان كه از اون اصلااااا خوشم نمیاد!
ولی خیلی نگرانم!
و این مدت خیلی زیاد بودن شب هایی كه گریه كردم!
امشب دوباره به مامان گفتم تو بیخیال ترین ادمی هستی كه تو عمرم دیدم!
من پام خیلی درد میكنه... بازم گفت كه باید بریم دكتر دیگه...
هووووووف!
خدایا كمكم كن!
نمیخوام مسموییاته ذهنمو اینجا هم بالا بیارم!
فقط میدونم نمیخوام هیچ چیز بدی باشه!
تاریخ پنجشنبه 20 خرداد 1395سـاعت 03:22 ق.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام:)
خوبین؟
42 روز تا کنکور موندتون چطوره؟
من شه شنبه امتحانا تموم شد.
اووووووووووف امتحانا خیلی سخت گذشت!خیلی...خیلی...خیلی...
البته عمومی ها باز خوب بود اختصاصیا پدرم دراومد
امتحان اخرم که فیزیک بود اصلا نمیتونستم بخونم
اصلا حوصلم نمیکشید بخونمش
همش غر غر کردم
به میزان خیلی کم خوندم
فک کنم رد شمباید تبصره بزنمش
سال اخری چه چیزایی که تجربه نکردیم
دیگه 12 سال مدرسه به کل تموم شد!
همه خاطرات خوب و بدش...
دیگه شهریور ماه ذوق خرید مدرسه ندارم...
دیگه یک مهر نمیرم مدرسه
ادم هرچی باشه یه روزای خوبی با دوستاش داشته
که دلش براشون تنگ میشه!
ولی به هیچ وجه دلم امتحانینا نمیخواد
امسال معدلم افتضاح در افتضاح میشه
مدت امتحانا اصلا که نتونستم درسای هنر بخونم...
حتی درسم زیاد نمیخوندما ولی بازم نمیتونستم برم اونارو بخونم!
الان دو روزی هم که امتحانا تموم شده بازم هیچ گلی ب سرم نزدم!
مامانم که همش میگه تو باید پشت کنکور بمونی!
اصلا به من میگه من نمیدونم تو چه دیدگاهی نسبت به کنکور داری!
میگه خیلی ساده گرفتیش!
هووووووووووووف من با اینکه خیلی دیدم نسبت به کنکور مثبته!
و همش میگم هنوزم میشه هنوزم وقت هست!
ولی بازم طوفانی کار نمیکنم!
وقتی فکر میکنم میبینم من این مدت اصلا
هیچوقت کنکوری نبودم!
نمیدونم واقعا چی میشه!
پشت کنکور موندنم خیلی سخته!
من اصلا توانشو ندارم
یه چیز دیگه هم بگم!
اینکه منی که گرافیک میخوام...
گرافیک چزو رشته های نیمه متمرکز حساب میشه و علاوه برکنکور تستی
کنکور عملی هم داره!
یعنی اگه رتبت مجاز شه و انتخاب شی باید بری کنکور عملی بدی
که اونم ضریبش 4 هست و بعد برحسب اون نتایج مشخص میشه
و دانشجوهای رشته های نیمه متمرکز از بهمن میرن دانشگاه!
فقط یه سوال دارم اونم اینکه ادم اگه رتبش یطوری باشه که
هم باهاش بتونه رشته متمرکز(مثلا عکاسی)قبول شه همم مجاز
باشه برای رشته نیمه متمرکز(مثل گرافیک) اونوقت چی میشه؟
مثلا اگه بخواد بره کنکور عملی(که معمولا اذر,دی اینا هست!)بعد اونجا خوب نباشه
چی میشه؟در حالی که میتونسته رشته متمرکز و راحت قبول شه!
در کل دارم رو طراحی و نقاشیم کار میکنم
تابستونم جدی تر کار میکنم....!
ولی هنوز کلی مجهولات تو ذهنمه!تو نتم نمیشه مطالب
زیادی در این مورد پیدا کرد!
خودم فک میکنم اگه تو انتخاب رشته انتخاب رشته متمرکزت قبل از رشته
نیمه متمرکز باشه مثلا انتخاب اولت باشه بعد انتخاب دومت نیمه متمرکز باشه
و برا همون رشته متمرکز قبول شی دیگه نمیتونی بری کنکور عملی رشته نیمه متمرکز!
این یعنی اینکه اگه  انتخاب اولت نیمه متمرکز باشه بعد انتخاب دومت متمرکز
هم از متمرکز قبول میشی هم میتونی بعدش بری کنکور عملی شرکت کنی؟
توروخدا کمکم کنید

#کنکور_هنر


این روزا همش میخوام ساعت خوابمو تنظیم کنم
ولی بازم در نامنظم تریت حالتش که حالمو بهم میزنه به پیش میره!
صبح ساعت 5 میخوابم(بدبختی اینجاس درسم نمیخونم!)ظهر 1 اینا بیدار میشم!
خیلی بده...خیلییییییییییییی!
کلا از شبا بدم میاد!دلم نمیاد بخوابم!اووووووووووووووووووف!


خیلی خوشحال کنندس گرفتن دوتا نخل طلا تو جشنواره کن
مرسی اصغر فرهادی
 مرسی شهاب حسینی
مرسی ترانه علیدوستی


والیبالمونم که حسابی داره میگازه
دیگه 98 درصد به المپیک صعود کردیم
عاقا المپیک کی شروع میشه؟
توروخدا بعد کنکور باشه...دوست دارم همه مسابقاتمونو ببینم!
راستی شما برنامتون برا ماه رمضون چیه؟
روزه میگیرید؟
نمیگیرید؟
من دلم میخواد بگیرم ولی مامان و داداشم همش
میگن نه دیگه تو امسال نمیتونی روزه بگیری!
من واقعا وقتی گشنم باشه کلا تعطیل میشم!
نمیدونم...
میگم بذار شرو شه ببینیم چی میشه حالا!

خندوانه دوس
دورهمی دوس
ماه عسل دوس
خاعک تو سرمممممممممممممم
تاریخ جمعه 14 خرداد 1395سـاعت 01:51 ق.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام علِکٌم...
عاقآ این پستم میخوام درمورد بعد کنکور حرف بزنم...
عاقا دارم هلاک میشم از بس نقشه میکشم...
اصلا بعدکنکور که سهله برای 20 سال دیگه هم ریز به ریز تاریخ به تاریخ مکان به مکان شخص به شخص نقشه کشیدم
اصلا اعجوبه ای هستم من...
هر روزم به میزان اعجوبه بودن و ایضا خل شدنم اضافه میشه...(حتی دیده شده
یهو رقصای عجق وجقه بی معنی بی اهنگ از این موجود سر زده...
یا خنده های عجق وجق...!)
حالا قبل اینکه از برنامه بعد کنکورم حرف بزنم بذارید اینو بگم...
این روزا یکی از موارد مردم آزاریه من این شده که همش مثلا میگم...
مامان سال دیگه این موقع من نیستما دلت برام تنگ میشه...
یا به مامان بزرگم میگم سال دیگه من میرم همش شما گریه میکنید
دلتون تنگ میشه...میای خونمون من نیستم...
اونام صاف صاف تو چشمام نگام میکنن میگن عِب نداره برو...
دلمون تنگ نمیشه...
بنظرتون از کنار جوب پیدام کردن یا دزدیننم؟

خوب ببینید اونموقع که کنکوریِ تجربی بودم بیشتر از اینکه
به خود کنکور فکر کنم به بعد کنکور فکر میکردم
بعدم خیلی جدی و نصیحتانه(با حالت نصیحت)به خودم میگفتم
ببین سایه بعد کنکور از لحظه تموم شدن کنکور هست تا آخر عمرت...
ولی این قبل کنکور که تموم شه دیگه بدست نمیاد...
ولی اصلا این علایق و خواسته ها یه ثانیم از جلو چشمم کنار نمیرن که...
حالا دیگه اینروزا انقد فشار و استرس کنکور و عشق دانشگاه تهران و گرافیک و بازیگری
زیاد هست که کمتر میتونم به اینا فکر کنم...
خوب برنامه های بعد کنکور بنده از این قراره...
اول اینکه همون روز بعد کنکور یا بعدش باید برم لپ تاپ بخرم...
بعدشم میرم اموزشگاه و کلاس ویولن ثبت نام میکنم
وای یعنی دارم برای ویولن له له میزنم...
خیلی دوسش دارم...عاشقشم...اصلا یکی از دغدغه هامم این هست
که اگه برم خوابگاه پس چطوری ویولن تمرین کنم
چند سال پیشا که تصمیم گرفتم یه سازی یاد بگیرم و از همون موقع
هم ویولن دوست داشتم وقتی رفتیم اموزشگاه و با استاد موسیقی حرف زدیم
استاده گفت ویلن سخت ترین ساز دنیاست
و هر روز کم کم کمش باید 2,3 ساعت تمرین کنی...
و مامان و داداشم نذاشتن که تو الان وقت درسته...نمیتونی...(آی لعنت به این درس
که همیشه گند کشیده به لذتامونجدی نگیرید!حالا یه چی گفتم!خدا
درسو حفظش کنهخیلی عشقه)
و همون موقع به پیشنهاد داداشم و استادم سه تار خریدم...
و حدود 10,11جلسه رفتم و چندتا اهنگم میتونستم بزنم...ولی چون
من کلا نه سه تار دوست داشتم و نه اهنگ سنتی کلا بیخیالش شدم...
تا الان که منتظرم زودی بعد کنکور شه تا برم ویولن و بطور حرفه ای یاد بگیرم...
و اینکه تصمیم دارم بعد کنکور کلی فیلم ببینم...
انقد فیلم هستن که واقعا دیدنشون برام عقده شده..
هر روز سه چهار تا میخوام فیلم ببینم...
مخصوصا میخوام یکم با بازیگرا و کارگردانای خارجی اشنا شم...
اصلا خوب نیست که من هیچ بازیگر و کارگردان خارجی نمیشناسم
و اینکه قراره یه عالمه کتاب بخونم...چندتا از کتابایی که مطمئنم فوق العادن
و اسمشونو میگم تا شمام خواستید بخونید...
1.من پیش از تو
2.اتاق
3.بیوه کشی
4.پس از تو
.
.
.
خصوصا "من پیش از تو"شدیدا پیشنهاد میشه...
از یه نفر تعریفشو نشنیدم که از صدها نفر شنیدم...
(من پیش از تو کتاب عاشقانه نیست ولی عنصر اصلی داستان عشقه...)
یه کتابی هم هست فکر کنم اسمش اینه"پیش از انکه بخوابم"
اینم فکر کنم خوبه...
"اتاق"هم که حتی فیلمشم ساخته شده..."The room"
(اتاق هم در واقع راویش پسر 5 ساله هست که از وقتی بدنیا
اومده با مادرش تو یه اتاق کوچیک محبوس بودن...
و مادرش در حالی که رنج میکشه ولی کل دنیای پسر همونقدره ...
و فکر کنم بعدشم که پسر از اونجا میاد بیرون با دنیای بیرون از اتاق مواجه میشه و...!)
"پس از تو" هم جلد دوم "من پیش از تو" هست...
داستان "بیوه کشی" هم نمیدونم...ولی فک میکنم کتاب خوبیه...
و کلی کتاب دیگه که اسمشون یادم نیست الان!

برنامه بعدیمم آموزش رانندگی هست
و همینطور کلی مسافرت که برنامه ریزی کردم...
مشهد و تهران و ابهر و تبریزو...

بعد کنکور قراره اتاقم کمد دیواری و کتابخونه بزنم...فرش اتاقمو عوض کنم...
برا وب و صفحه اینستاگرامم برنامه دارم...
حالا برنامه های بعد رفتن به دانشگاه بماند


راستی من قراره تو آینده بچه هام دوقلو باشن...
دو تا دختر همسان با اسم های "بارانا" و "لیانا"
الهی قربونشون بشم
و این داستان ادامه دارد...



عاقا من عاشق مهران مدیریم(و آینده ای که نقشه کشیدم...نمیشه اینجا نوشت)

18 اردیبهشت چقدر تاریخ خوبیه...تولده "فرهاد مدیری","اصغر فرهادی" و دوستم...


یه خبر غم انگیز
امروز پشتیبانم بهم زنگ زد و گفت که نشد که آزمونام تبدیل به هنر بشه
خیلی بد شد
آزمونام که هدر شد هیچ...کلی نقشه داشتم که میشینم سوالاو
پاسخنامه هاشو میخونم تا یاد بیگیرم...
ولی من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم...
بیخیال...همه چی حل میشه...

راستی اگه دنبال شادی هستین کتاب "پروژه شادی" هم پیشنهاد میشه...
که البته بازم خودم نخوندم ولی تعریفشو شنیدم
همه این کتابام برا نشر آموت هستن.

امتحانامون از دوشنبه شروع میشن
بشتابید..."هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم"

در مورد مدرسه و دلتنگی های تموم شدنشم بعدا مینویسم

چقدر حرف زدم نصف شبی...
پر حرفی و پراکنده و درهم برهم حرف زدنمم با بزرگی خودتون ببخشید


تاریخ یکشنبه 19 اردیبهشت 1395سـاعت 01:20 ق.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام به همگی
الهی من فداتون شم که انقدر دلتنگتون بودم
اپلیکیشن میهن بلاگ و تو گوشیم دارم ولی باهاش راحت نیستم
برا همین فقط باهاش کامنت ها رو میخونمو کلی حالم خوب میشه وقتی برام کامنت میذارید
جریان این دیر به دیر اومدن و پست نذاشتنمم برا اینکه کلا خیلی
تنبلیم میشه مودم و بیارم به کامپیوتر وصل کنمتازه نمیدونم این چه مرض جدیدی هست
که وقتی مودمو به کامپیوترم وصل میکنم دیگه وای فای گوشی ها وصل نمیشه
و دیگه جیغ معتادان(بهتره بگم عادت کنندگان)نت درمیاد...
ایشالا بعد کنکور که لپ تاپ خریدم و از شر این غول کنکورم خلاص شدیم کلی فعال میشم...!
اخه من وب نویسی خیلی دوس
اونموقع ایشالا هم از خودم و اتفاقای زندگیم بیشتر مینویسم هم داستان مینویسم
خوب جالا جونم براتون بگه که اون روزای سخت تصمیم گیری و دودلی و سردرگمی تموم شد
و من بالاخره تصمیم گرفتم...اگرچه اوایلش بنظر خودمم یکم سخت و دیر بود برای این تصمیم...
ولی فقط چندتا از کتابای اختصاصی هنر و خریدم و الان دارم اونارو میخونم...
اصلا دیگه تجربی نمیخونم...

...و این اولین ریسک بزرگ زندگیم...


دیگه به امید خدا راه خودمو پیدا کردم...و تا اخرش پای تصمیمم هستم...
هرچقدرم که درسای هنر برام تازگی داره و شاید هنوز کامل با نحوه سوالای کنکورش اشنا نیستم...
ولی تمام تلاشمو میکنم همین امسال به چیزی که میخوام برسم...
به قول ایمان سرورپور...
کسی که نتونه تو این دوماه و نیم نتیجه کنکور و وضع درسیش و عوض کنه...و به موفقیت برسه...
5 سال دیگم بهش وقت بدن به جایی نمیرسه و هیچی نمیشه...
ایشالا هدفم اینه:

"گرافیک دانشگاه تهران ورودیه مهر 95"

یادتونه قبلا که خواستم روی تجربی بود میگفتم ورودیه بهمن میخوام...
چون درساش و رشتش مورد دلخواهٍ واقعیم نبود و برام ذوق نداشت...
و دلم میخواست بهمن برم که تا اونموقع به کارای مورد علاقم برسم...
ولی الان چون این رشته کلش برام علاقست و خوندنش برام مساویه با لذت بردن هست
دوست دارم مهر برم تا زودتر بهش برسم...
ایشالا بعد اینم که رفتم دانشگاه میرم تو گروه تئاترش عضو میشم...
و همینطور  کلاس های بازیگری میرم...
و اینگونه زندگی لذیذ میشود...
و بعدم شما یه روز اسم منو تو تیتراژ فیلما تو قسمت بازیگران میبینید...
و البته شاید به عنوان سازنده ی تیتراژ(گرافیست)
نمیدونم تو پست قبلی گفتم یا نه...
ولی میدونید با اینکه من همیشه خواسته و علاقم بازیگری بوده...
ولی دلم نمیخواد رشته دانشگاهیم بازیگری باشه...
دوست دارم کنار بازیگری یه حرفه دیگه هم داشته باشم...
تا بخاطر پول مجبور نشم تو هر فیلمی بازی کنم
کم کار میکنم ولی درست کار میکنم

خبرهای حاشیه ای:دو تا از فیلمامون به جشنواره کن راه پیدا کرده
که یکیش "فروشنده" اصغر فرهادی هست...
که ترانه عیلدوستی و شهاب حسینی توش بازی کردن
اون یکی فیلمم که الان اسمش یادم رفته...فک کنم تو بخش اصلی مسابقه نیست...
یعنی دقیق اطلاع درموردش ندارم متاسفانه...
ولی در کل باعث افتخارمونه...
و امیدوارم اسکار بگیریم
آفرین به ترانه عیدوستی که همیشه انتخاباش بهترین بودن...
و شهاب حسینیم که بنظرم سوپر استار سینمای ماِئه...(برخلاف خیلیا
که عقیده دارن گلزار سوپراستاره)


دیگه جونم براتون بگه خلاصه خیلی راهی که دارم میرم لذت بخشه...
و دیروزم اولین ازمون هنرمو تو سنجش دادم...
که چون با اختصاصیاش هنوز کامل اشنا نبودم و بلدشون نبودم یک ساعت زودتر
تموم کردم و از ازمون اومدم بیرون
تو شهر نفر اول شدم
چون فقط من بودم
رتبه معادل کشوریم برحسب کنکور 94 شد 4000
میدونم بد شد ولی خو اولم بود
ازمون 17 اردیبهشت نه از ازمون بعدترش توی قلم چی هم
ازمون هنر میدم
الان تنها نگرانیه من امتحانای ترمه
اصلا خیلیاشونو نخوندم...
براشونم وقت کم دادن...نمیتدونم چطور باید برسونمشون


الان میرم نظراتو تایید میکنم و یکم بعدم میام وبتون
تاریخ شنبه 11 اردیبهشت 1395سـاعت 08:40 ب.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام.
اونروزی که پست قبل و گذاشتم رو حرفم مصمم بودم!
ولی میدونید شرایط برام اینو ایجاب میکنه!
چند روز بعد اون پست با خودم فکر کردم که حتی اگه داروسازی قبول شم...
حتی اگه بهترین دانشگاهم قبول شم...
چقدر از زندیگم راضیم؟
چقدر از رشته و شغلم لذت میبرم!
اصلا من برا این کار ساخته شدم...؟
واقعا واقعا هیچ جوابی براش پیدا نکردم...
فقط مثل همیشه گیچ تر شدم!
من شک ندارم که موفق میشم...
و مطمئن هم هستم خدا من و تو راهی قرار میده که
به صلاحم هست...
دیشب موقع خواب توی تختم کاملا یهویی
رشته ی عکاسی اومد تو ذهنم...
تا حالا بهش فکر نکرده بودم...ولی
من واقعا عاشق عکاسی هستم...بخاطر همینم
عاشق اینستاگرام هستم!
من علاقه اصلیم به بازیگریه...
ولی شهرت و یکم دوست ندارم!
ولی اکثر کارای هنر برام جذابیت داره...
و باهاشون خوشحالم!
رشته عکاسی...نقاشی...سینما...بازیگری...
هر یک از این ها که بتونم قبول شم خیلی خوشحال میشم...
فقط فقطم دانشگاه تهران...
اصلا من کشته مرده ی دانشگاه تهرانم...
جایگاه اول و آخرمم اونجاست!
ولی تو چه رشته ای...نمیدونم!

#آرت_ایز_مای_لاو_فوراور

فقط این و میدونم که هرانسانی فقط یبار زندگی میکنه
و توی این یبار زندگیش باید
خوشحال باشه و از زندگیش لذت ببره...
شاد بودن اصل اول زندگیه...
و مطمئنا هر کسی موقعی شاد هست
که کارهای مورد علاقشو انجام بده...
فقط از خدا میخوام رشته ای رو بخونم
که بعدا که به این روزها فکر میکنم حسرت نخورم!
 

دوست دارم از این به بعد رو درسای عمومی
که مشترک همه رشته هاست تمرکز زیادی کنم!

برای شاد بودن تو زندگیتون دعا میکنم


سوال:راستی آدم اگه از دوتا رشته مجاز به انتخاب رشته باشه
میتونه از هر دوتاش انتخاب رشته کنه؟(مثلا هنر و تجربی!)
تاریخ چهارشنبه 18 فروردین 1395سـاعت 04:06 ب.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام. خوبید؟
عیدم كه داره تموم میشه!
 سیزده بدر تعطیل!
 به حد كافی روز تفریحی داشتم!
راستش من اصلا آدمی نیستم كه زود ناراحت شم!
هركسم حرفی بزنه به دلم نمیگیرم(البته دیگه هركسی ظرفیتی داره!و هر حرفی هم حدی...!)
به شوخی میگیرم و میخندم و از كنارش رد میشم...
تو این مدتم حرفای نیش و كنایه ای زیاد شنیدم...
 ولی تو همون لحظه ها موندن...
در واقع هیچ كس از من انتظار نداره كه بتونم رتبم خوب شه و دانشگاه خوب قبول شم...
(دلیلشم تو پست قبل هست...!البته نه اینكه به هوشم شك داشته باشن!
بخاطر وضعیت درس خوندنم تو این مدت كنكوری شدنم!
مگرنه همیشه بهم سركوفتم میزنن كه تو هوشش و داری چرا نمیخونی...!)
حرفامو به تمسخر میگیرن...
 داشتم به این فكر میكردم كه اگه پشت كنكور بمونم چقدر این نیش و كنایه ها زیاد میشه!
 اونوقتم دیگه ممكنه ظرفیت من پر شه...
 (البته من اصلا به پشت كنكورموندن فكر نمیكنم!فقط ی چیزی بود كه از ذهنم گذشت...)
من همین امسال خودمو اول از همه ب خودم بعدم ب بقیه ثابت میكنم...(استیكر دو)
 این و به خاطر بسپارید:
سایه س.ت دانشجوی داروسازی دانشگاه تهران ورودیه بهمن 1395
 هیچ چیز محال نیست!!!!
 راستی یه چیزی...
 امروز داشتم ویس جدید آقای افشار كه تو كانالشون گذاشته بودن و گوش میدادم!
خیلی خوب بود!
 میگفت الان 107 روز تا كنكور مونده...
37 روزش برای جمع بندی و این حرفا...
میمونه 70 روز كه میشه ده تا هفته!
 تو این ده هفته برا ریاضی چندتا مبحث و گفت كه هر هفته فقط برای یه مبحث وقت بذاری!
یا برا درسای دیگه! بنظرم خیلی روش خوبیه!!!
البته برای مثل منی كه كار زیادی نكرده...
اگه با كامپوتر پست میذاشتم حتما میگفتم چه مباحثی و برا ریاضی گفت!
 ولی با گوشی تایپ متن طولانی خسته كنندست!
 حالا بازم اگه كسی خواست و اگه به ویس گوش نداده بود تو نظرات بگه میگم.
حتما میرم با این روش یه برنامه ریزی درست و حسابی میكنم!
موفقیت ازان ماست... (احساس كمبود استیكر میكنم...:( )
 موفق باشید.
 بای بای

 پی نوشت:راستی به پیشنهاد مشاور مدرسه آزمون های جامع سنجش و ثبت نام كردم.
تاریخ پنجشنبه 12 فروردین 1395سـاعت 02:56 ق.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام. الان كه من دارم اینو مینویسم روز شنبه هفت فروردین و ساعت 2:12 بامداد هست. 
ولی نمیدونم كی میذارمش تو وب!
به خدا من نامرد و بی وفا نیستم
فقط نتم مشكل داره!
كلا ب زور كتك وصل میشه اونم تا هال!
كه هر صد دقیقه یبار یه چند دقیقه ای میاد و دوباره از حال میره...
حالا با این وضع اصلا نمیشه از هال كندش و برد تو اتاق و ب كامپیوتر وصل كرد و این حرفا!
منم كه ب امكانات لپ تاپ دسترسی ندارم!
یدونه از این كامپیوتر هایی دارم كه صد در صد نشون هر موزه ای بدم با ترورم كه شده ازم میگیرنش!
من از وقتی چشمو باز كردم اینو شنیدم كه هر وقت رفتم دانشگاه لپ تاپ میخریم برات!
چرا كه درمورد برادر هم اینگونه بوده و ادامه دادن راه پیشینیان از واجبات زندگیه!
امشب حسابی دلم میخواس با كیبورد كلی براتون تایپ كنم!
ولی الان تو تاریكی نشستم تو هال روی مبل و تو نت موبایلم اینارو تایپ میكنم!
چون رفتم وب قسمت متن نوشتنش لود نشد واسم!
اول از همه!(بعد این همه حرف زدن تازه اولشه)
عید و بهتون تبریك میگم. 
امیدوارم سالتون حسابی تركوندنی باشه.
كلی شادی و سلامتی و موفقیت تو این سال جدید آرزو میكنم.
خوب حالا بریم سر بحث اصلی!
امشب میخوام خیلی رك باهاتون حرف بزنم!حتی شاید رك ترین پست وبم!
حدود 113،114روز دیگه تا كنكور داریم...
از بعد امتحانات نهایی كه وقت داشتیم برا كنكور تا الان كه 114 روز دیگه قراره رو اون صندلیه سرنوشت ساز بشینیم من درست و حسابی درس نخوندم!
یعنی اصلا بخوام خیلی راحت بگم در حد هیچی خوندم!
اوناییم ك خوندم انقد مرور نكردم و تست نزدم كه همه ی اونام ب فنا رفت!
احمقانه ترین كار اینه كه الان بشینم غصه بخورم و فرصت باقی رو هم از دست بدم!
با خودمم صادق باشم فرصت زیادی نمونده نمیخوام الكی شعار بدم وای فرصت هنوز زیاده و فلان و فلان و فلان...یا بگم میتونم تو این فرصت رتبه یك شم!
نه اینا همش دروغ و دلگرمیه الكیه!
خیلیا خیلی وقته سوار قطار كنكورن و دارن ب خط پایان نزدیك میشن...
فرصت كمی مونده!
انقد كم كه اگه ی لحظه بیشتر نفس بكشم و درس نخونم همه چیز پر...!میره تا سال 96!
ولی من خودم بهتر از همه میدونم كه من اصلا توانایی و جنبه ی پشت كنكور موندن و ندارم!
ولی من اینو اینجا میگم و بهش ایمان دارم كه من انقدی توانایی دارم كه توی این مدت كم بیشترین تلاش و كنم و بهترین نتیجه ممكن و بگیرم.
میتونم كاری كنم كه بقیه هیچ...
خودم دست ب دهن بمونم كه عههههه!
اینی كه اینكارو كرد من بودم؟؟؟
بابا دست مریزاد!
میخوام وقتی بعد اعلام نتایج از دور به خودم و تلاشم نگاه میكنم به افتخار خودم بایستم و دست بزنم...
از همین حالا سال 95 و سال موفقیت مینامم. 
این مدتی كه همه داشتن میخوندن من همش خوابیدم و خوردم و گشتم و تفریح كردم.
از وقتی لقب كنكوری گرفتم تا دلتون بخواد تفریح كردم...
خیلی خیلی خیلی خوش گذروندم!
خداروشكر ك شاد بودم و شادم میمونم ولی فعلا این مدت جنس شادیم عوض میشه!
شادیم دیگه با بیرون رفتن و با دوستان بودن و مسافرت و مهمونی تامین نمیشه!
این مدت شادیه من فقط و فقط با درس تامین میشه.
من با تمام وجودم با تك تك سلولام عاشق مامانمم.
از ته قلبم عاشق بابامم.
و میدونم كه مامانم و بابام چقد موفقیتمو میخوان!
من كه انقد عاشقشونم و تحمل یه لحظه ناراحتیشون و ندارم الان چرا نباید یكی از بزرگترین شادی های زندگیشون و فراهم كنم؟!
من این مدت بخاطر مادرم ...پدرم...خودم ....برادرم...آیندم....بچه هام(!)...من بخاطر همه اینا تلاش میكنم. 
خیلی گیجم!
خیلی منگم!
نمیدونم دقیق باید چیكار بكنم!
ولی كافیه دست ب كار بشم...خدا بزرگه و بقیه راه و برام هموار میكنه!
از تو حركت...از خدا بركت!
این مدت اصلا دلم نمیخواد با هیچ كسی معاشرت كنم!
میخوام خودم باشم و اتاقمو كتابام!
كاش مدرسه هم نمیرفتیم!اصلا دوست ندارم برم مدرسه و دوباره جو سنگین كنكوریه كلاس!اونم بعد عید!
كاش نمیرفتیم!
من انقد اراده دارم كه گوشیمو میذارم رو حالت هواپیما و شبا فقط نیم ساعت قبل خواب چكش میكنم!
انقدی غرق درسام میشم كه فراموش میكنم یه گوشیی هم دارم!
اگه اینطوری نشد...اگه به حرفام عمل نكردم هرچی دلتون میخواد بهم بگید.
ازمون هفت فروردینم ب احتمال زیاد نمیرم.
در ضمن بخاطر كم لطفی این مدتم و اینكه گاهی اوقات پستاتونو نمیخونم یا نظر نمیذارمو ببخشید. اوضاع نت و كه گفتم.
برای شمام ارزوهای خوب دارم

پی نوشت:الان که دارم اینو مینویسم یکشنبه8 فروردین هست یعنی دو روز وقت داشتم
که به نوشته هام عمل کنم و من بهش عمل کردم!
میترکونمممممممممممم!
ظاهرا نتمون درست شده
تاریخ یکشنبه 8 فروردین 1395سـاعت 09:52 ب.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام به همگی
آخ آخ چه گردوغباریه اینجا!
میدونم میدونم نامردم!
حق رادید هرچی بهم بگید!
خودمم نمیدونم جرا این مدت نبودم!
اصلا حس وب نبود!
یه مدت جوگیر میشم هرروز میام وب
یه مدتم اینطوری میشه!
البته این چند وقت چندبار خواستم بیام ولی نتم ادا دآورد
خلاصه بدجور دلتنگتونم!
دلتنگ تک تکتون!
اصلا الان که دارم مینویسم یه ذوقی دارم که نگو!
9اسفند تولدم پساپس مبارک!
الان شما با سایه 18 ساله طرفید
نمیدونم چیا باید بگم!
فعلا رشته سخن از دستم دررفته!
بذارید از تولد بگیرم!
دقیقا روز 9 اسفند که خیلی دلگیر بودم!
و گریه میکردم!
چون انتظار داشتم خیلی خاص تر باشه!
و از اون بدتر این بود که از کسی که خیلی انتظار تبریکشو میکشیدم
تبریک نگرفتم!
این خیلی داغونم کرد!
ولی عوضش 14 اسفند تولد گرفته بودم
دوستامو دعوت کرده بودم!
رسما ترکوندیم
اصن یه وضی...!
این مدت نبودم از لحاظ درسی هم خیلی کم آوردم
ولی شکر خدا دارم روبه راه میشم.
ایشالا با یه انرژی مضاعف میریم که عیدو بترکونیم!
و مستقیییییییییییییم برسیم به دانشگاه تهران
عاقا سایت رنگی رنگی و میشناسید؟
rangirangi.com
من رسما رنگی رنگی شدم!
کلی از سایتش خرید کردم!
پک اسکرپ بوکشو خریدم ولی وقت نشده
اسکرپ بوک درست کنم!
دفتر پلنرم خریدم!
کلی کاغذای خوشگل موشگل و برچسب خریدم!
و پست رنگی فروردینشم خریدم!
همه تو خونه بهم میگن آک تو سرت(خاک!)
ولی خو من اینم دیگه...
یه ولخرج بچه...!
اصن پیشم نبودید ذوقم و موقع رفتن به این مغازه های
جینگول وینگول ببینید.
آقا من همچنان ذوق دارم که دارم اینجا مینویسم و شما
قراره بخونیدشون.
وای چقد خوبه.
در مورد عیدم امسال دیگه هیچ جا نمیریم
الان تنها مشکل اینه که مهمونای عید و چیکار کنیم!
خودم ک مشاوری ک میاد مدرسه بهمون گفته
فقط 1 فروردین و 13 و یه روزم اون وسط مسطا...(یا بجای یه روز دوتا نیم روز!)
خودم که اینجوری عمل میکنم....
ولی خو اگه مهمون بیاد خونه نمیتونم بخونم...
چون من کلا ب صدا خیلی حساسم!
مخصوصا صدایی ک حواسمو پرت کنه.
آقا من و بگیرید الان ذوق مرگ میشم از اینجا بودن
دلم میخواد کلی کلی کلی بنویسم...
ولی نمیدونم الان چی باید بگم!
بذارییییییییید از شهرزاد بگم!
آخ آخ بزرگ آقای انتر!
چرا انقد شهرزاد من و اذیت میکنی!
قسمت 22 و دیدم...
هعی...نمیخوام لوش بدم برای دوستانی که ندیدن!
فقط میدونم به شدت عاشق این فیلمم!
و ناراحتم ک چند قسمت دیگ تموم میشه
آهان از اینم بگم که عینکی شدم
البته نه دایمی!
بلکه فقط برای مطالعه و موبایل و کامپیوتر و اینا...
همش تقصیر این گوشیه لعنتیه
دکترم همینو گفت!
دیروز رفتم دکتر...فردا عینکمو میگیرم!
دارم به این نتیجه میرسم که عینکی شدنم مسریه!
چون یکی یکی دوستای کنار دستیم عینکی شدن...
حالام من!
حالا از ردیف عقب کلاسمون فقط 2نفر عینکی نیست!
بعله اینجوریآس...
با اینکه دوست نداشتم عینکی شم...
ولی باحاله
آقا رفیقا واقعا الان دارم میفهمم چقدرررر دوستون دارم
مرسی که هستید
راستی کاش یجوری میشد قیافه ماهتون و ببینم.
اگه امکانش مهیا شه ممنون میشم
منم عکسمو نشونتون میدم
حالا هرکسم اینستا باشه راحت تر میتونم نشون بدم
حالا میام یکی یکی وباتونم میخونم.
نظراتتونم تایید میکنم.
حالا برا یکار دیگه کامپیوترو روشن کرده بودما
ولی دلم دووم نیاورد اول اومدم اینجا.
عاشقتونم و همچنان ذوق دارم
تاریخ سه شنبه 25 اسفند 1394سـاعت 04:05 ب.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |

سلام علیکم.
روز و شبتون خوش
همین الان برا کنکور ثبت نآم کردم
یعنی رکورد شکوندم!
هم برآی تجربی هم برای هنر هم برای زبآن ثبت نام کردم
دیگه همچین آدم زرنگی هستم من
دیروز رفتم سآیت قلم چی دوتا از کتابآی مربوط به هنر و که ضربیشون تو زیرگروه4 هنر زیاده
رو خرید اینترنتی کردم.
هنوز هیچ کس ازش خبر ندارهمیخوآم یهویی سورپرایز شن
و یطورآیی تو عمل انجام شده قرار بگیرن
امروز سر جلسه آزمون بازم طبق معمول جوگیر شدم
و در حین آزمون دادن تصمیم گرفتم دیگه مثل چی تا خود کنکور تخته گآز برم...
بشینم یه برنامه کوتاه مدت,یه برنامه میان مدت و یه برنامه بلند مدت بنویسم
تصمیمم گرفتم هر روز نیم سآعت الی 1 ساعت تفننی اون دوتا کتآب هنر و بخونم.
بعلاوه ی اینکه آخر هفته ها بیشتر وقت بذارم براش.
عمومی هام باید بیشتر بخونم...تو هر سه تا کنکورم نقش حیآتی دارن
مخصوصا تو کنکور زبان و هنر


وای حرفایی که میخواستم بنویسم یادم رفته
ذره ذره میرم جلو تا اینکه یادم بیاد

یادتونه یه پست گذاشته بودم با عنوان " من با محدودیت ها محدود نمیشم..."
ایناهاش =>کلیکـ
بآید بگم این قآنون یجورایی در حآل نفی شدنه
چون یبآر دی مآه که تولد یکی از دوستآی تئاترم بود من و اون یکی دوستم
براش کآدو خریده بودیم و میخواستیم سورپرایزش کنیم(سورپرایزمون از این قرار بود
که من و دوستم میرفتیم جلوی در خونه اون یکی دوستم که تولدش بود
بعد بهش زنگ میزدیم و دوستم با حالت گریه میگفت فاطمه سآیه تصادف کرده...
داشتم از کلاس میومدم یه تصادف شد رفتم جلو دیدم سایه هستو نمیدونستم چیکار کنم
دارم میام جلو درتون بیا بیرون بریم ببینیم چی شده بعد قرار بود وقتی اونم اومد بیرون یهو وسط راه
من بپرم وسط و بگم جی جی جی جینگ من هیچیم نیست بعد باهم بریم پیتزا و کادو و این حرفا...)
که تا مرحله زنگ زدن بهش پیش رفتیم ولی دوستم گفت خونه نیستم و خارج از شهرم ...
حالا بگذریم...
خلاصه چند ساعت بعدش رفتیم پیتزا و کادوهامونو دادیم...
که اگه به مامانم بود اصلا نمیذاشت بریم پیتزا...
ولی بابام خیلی ریلکس و روشن فکرآنه عمل کرد و گفت عیب نداره برین چی میشه مگه

یعنی شآخ درآوردم
یبارم چند روز پیش با 6 تا دیگه از دوستای مدرسم رفتیم پیتزا خوردیم
خیلی حآل داد و خوش گذشت...
یبارم من و دوستم که رفته بودیم برای همون "فاطمه" کادو بخریم یواشکی رفتیم تو یه مغآزه و
نسکآفه نوش جان کردیم...
که خیلی هم چسبید و خل بآزی در آوردیم.چون طبقه بالا بود و کسی نبود...


من تو دورآن ابندایی یه دوست صمیمی داشتم اسمش پریسآ بود...
خیلی باهم رفیق بودیم...
تند تندم خونه همدیگه رفت و آمد میکردیم...
جوری بهم وابسته بودیم که یبار پریسا داشت یه سفر دو سه روزه میرفت تهران
بعد انقد گریه کردیم...
بعدشم پریسا یه هد بندی داشت که اونو دادش به من و منم تا پریسا بیآد
اونو میبستم سرم...تا اینکه برگشت و پسش دادم...
بعد که برای راهنمایی آزمون دادیم
هردومون برای مدرسه نمونه دولتی قبول شدیم...
چند روز قبل شروع شدن مدرسه برای سال اول راهنمایی ها یه جشنی
گرفته بودن و قرار بود تو همون روز کلاس هام مشخص شه...
بعد که رفتیم مدرسه  دیدیم من افتادم کلاس اولA و پریسآ افتاده اولC
خیلی ناراحت شدیم...
هرکاری هم کردیم نشد که بیفتیم تو یه کلآس!
اوایل مدرسه زنگ سیاحتا من و پریسا باهم بودیم...
ولی بعد پریسا با یه دختر دیگه به اسم سیما دوست شد...
و رابطش با من کمرنگ و کمرنگ تر شد...
تا اینکه هرکدوم برای خودمون دوستآی جدیدی داشتیم...
ولی هنوزم یه پیوند صمیمی قلبی حس میکردم...
تا اینکه توی دبیرستان من قبول شدم نمونه و پریسا قبول نشد...
کلا دیگه از هم جدا شدیم...
پریسا هم دوم دبیرستان تو انتخاب رشته رفت حسابداری...
بعد ها دورادور شنیدم پریسا نامزد کرده...
بعدم که بهش اس دادم گفت آره...
باز هم مدت ها ازش خبر نداشتم ولی پارسال روز تولدم بهم تبریک فرستاد.
خیلی خوشحآل شدم...(چون من خودم معمولا تاریخ ها یادم نمیمونه!)
همینطوری رفت تا اینکه چند روز پیش از سیما شنیدم که خرداد عروسیش بوده

خیلی ناراحت شدم که دعوتم نکرده بود
بهش اس ام اس دادم یکم باهم حرف زدیم...احساس کردم خیلی سرد باهام حرف میزد...
من همش مرور خاطرات میکردم ولی اون خیلی کوتآه جواب میداد!

ولی بهم گفت سآیه اون نامه ای که اونموقع برام داده بودی و هنوزم دارمش...
میگفت که توش نوشتم این نامه رو تا زمانی که بچه دار شی پیش خودت نگه دار...
دلم برای اونموقع ها تنگ شده...


خیلی حرف زدم اگه همشو خوندید دمتون گرم


بعدا نوشت ها:

(مثلا در حدود 15 دقیقه بعد!)

اومدم عکس های کتاب قرابت و بذارم برام مه دخت یهو حرفآم یادم افتاد!
(بالا گفتم حرفام نصفش یادم رفته)

عاقا جونم براتون بگه از روزی که این #جشنواره_فیلم_فجر شروع شد من
به کل از درس و مشق و زندگی افتادم...
خیلی ریز به ریز پیگیر اخبآر جشنواره بودم...
و فیلم هآی آپارات و تی وی پلآس و یکیشم نمیپروندم!(همچین کنکوری هستم من!)

خدا رو خیلی خیلی شآکرم که بالاخره دیشب اختتآمیه بود و من حالآ میتونم از
همه توهمآتم بیآم بیرون و به روآل عادیِ زندگی برگردم!

از همین حالآ به برگزار کنندگآن جشنواره سآل 95 میگم که از همین حالآ خودشون
و برآی سآل بعد آماده کنند که من علآوره بر حضور معنوی حضور فیزیکی هم خوآهم دآشت.

پس از همین حالا برا دونه دونه فیلم هآ برام یدونه بلیط بذآرن کنار
به امید روزی که بعنوان بازیگر توی جشنواره حضور داشته بآشم
عآقا تبریک میگم به همه کسآیی که سیمرغ گرفتن...
استاد عزیز و بزرگوار(که امیدوارم روزی لیآقت شاگردی در محضرشونو دآشته بآشم)

جنآب آقای #پرویز_پرستویی

و آقای #نوید_محمدزاده که واقعا دمشون گرم...

خانوم #پرینآز_ایزدیار یا همون شیرینِ این روزآی شهرزاد...

و خانوم #شبنم_مقدمی

و #هومن_سیدی
مبآرک همشون بآشه...

اسم منم خاطرتون بآشه یه روزی میشنویدش




+عکسآی قرابت ادامه مطالب
ادامه مطلب
تاریخ جمعه 23 بهمن 1394سـاعت 05:09 ب.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |



مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ