تبلیغات
سایهـ ی کنکور 1395... - کنکور مثل سربازیه!


سایهـ ی کنکور 1395...

من آمده ام های های من آمده ام
سام علیک رفیقای جونم
عخی دلم براتون و اینجا تنگ شده بودبپـــــــــــــر بغلم ببینم
ماچ موچ مآااااااااااااااااااااچ
این مدت و حسابی گازیدید؟
من از خودم شروع میکنم خوب راستیتش من این مدت گاهی وقتا خوب بودم گاهی وقتام افتضاح!
این هفته باز بهتر بود...هفته قبل مخصوصا آخر هفته افسرده شده بودم از تختم پایینم نمیومدم!
نمیدونم چم شده بود!
ولی نقطه مثبت این مدت این بود که خیلی چیزا یاد گرفتم...
خودم و بهتر شناختم...
دارم سعی میکنم خودم و کنترل کنم...
اصلا میدونی چیه...؟
دوران کنکور یه دورانیه مثل سربازی!
توی این دوران خیلی قوی تر میشی...خیلی چیزا یاد میگیری...یاد میگیری بزرگ شی...
فکر کنی...تصمیم بگیری...شرایطو بسازی...با سختیا کنار بیای...
کلا یه دوران خاصیه...!
(با تمام سخت بودن و نفرت انگیز(!) بودنشـ!)
نمیدونم حس میکنم من تو این دو هفته یا یه هفته خیلی تغییر کردم...
خیلی بهتر شدم
آزمون امروزم فقط چشم امیدم به شیمی2 و زبانه(طبق معمول!)
وایستا چندتا از اتفاقات اخیرو بگم...
________________________________________________________________________________
هفته پیش که عرض کردم در دنیای هپلوت(درسته؟)به سر میبردم و اصلا تو خودم نبودم...
از اونجایی که قرار بود شنبه آقای ر.ب ازمون آزمون شیمی بگیره
باید دیگ میخوندم(چون جونم درخطر بودالبته گند زدم در هر صورت!)
پنجشنبه گفتم دیگه میخونم...باید شیمی بخونم...ساعت 12 ظهر بیدار شدم(چه بیدار شدنی!)
بعد با مامانم دعوام شد!
مامانم برگشت گفت:
خدا من و بکشه تا کنکور تو راحت شم!
منم یکم غر زدم و حرفایی ک خودتون حدس میزنید!
بعد اومدم تو اتاقم گریه کردم
جناب داداش خان هم داشت میرفت تبریز...
بعد دیدم داره با مامانم حرف میزنه چرا ناراحتی؟چرا فلان و...(صدا خیلی کم و نامفهموم بود)
بعد داداشم اومد اتاقم گفت:خجالت نمیکشی مامان بخاطر تو داره گریه میکنه؟
فک کنم بتونید حالمو تو اون لحظه درک کنید!
رفتم تو هال نشستم باز کلی گریه کردم بدون حرفی...بعدم داداشمم رفت
مامانمم داشت میرفت مهمونی اونم رفت...
و من موندم و یه خونه خالی و یه بغض سنگین و چشم پر اشک و در و دیوار!
مثل دیوونه ها به در و دیوار میکوبیدم...!
.
.
.
______________________________________________________________________________
خلاصه شیمی نتونستم بخونم جمعه هم برا امتحان ادبیات خوندم!
شنبه رفتیم کلاس و امتحان دادیم.و خراب نمودم!
مثل خلام همیشه خودمو لو میدم تا آقای ر.ب اومد(امتحانو منشی میگرفت...خودش دیر اومد...کلاس دیگ داشت)
گفتم این ورقه ها رو آتیش بزنید خیلی خراب کردم و فلان و فلان...(اینارو تو دفتر داشتم کتابا رو نگاه میکردم
که اومد ومنم گفتم!)
بعد اومد کلاس...کلی برامون حرف زد(مثل همیشه!)کلی نصیحتمون کرد(مثل همیشه!)
بعدم گفتم من نمیدونم این خانم سین(من!فامیلیمم با س شروع میشه) کی میخواد بخونه؟
استعدادشو داره ها...خیلیم داره ولی نمیخونه...
و باز هم میتونید حالم و درک کنید...و کلی گفت و گفت و گفت...
منم تا آخر کلاس مثل جنازه بودم...نه حرف میزدم ...نه میخندیدم...
بعد بازم آقای ر.ب گفت خانم سین داره تصمیم میگیره هاااااااا...همتون ازش بترسید...من میدونم
این آزمون میترکونه...به همتون هشدار میدم!
خلاصه بعد کلاسم که همه رفته بود بهم گفت:خانم سین اوخی(بخون)اوخــــــــی(بخون)...
الان اوخیمیاجاخسان ب نواخ اوخیاجاخسان؟(الان نمیخوای بخونی پس کی میخونی؟) بی گون گوررسن
خانم میم چیخیب پزشکیه سن گالیپسان!سن گالدون!دیسن باخی اودا منیم همکلاسیمیدیا!(یه روز میبینی
خانم میم قبول شد پزشکی!تو موندی!اونموقع میگی ببین اونم همکلاسیه من بودا!)
خلاصه این تصوبری ک میگفت اوخی سین...اوخی...(بخون سین بخون...!)خیلی مونده بود تو ذهنم
و این مدت یه جوری برام محرک بود!
آزمون امروزم شیمی و فکر کنم درصدم نسبت به آزمونای قبلی بهتر باشه(60,70!دقیقشو بعد اعلام نتایج میام میگم)
ولی آقای ر.ب ازمون انتظار 90,100 داره!
چون فصل چهار شیمی 2 رو تابستون کامل خوندیم
______________________________________________________________________________
بعله اینجوری شد که اونجوری شد
من مشکلم این بود خودمو باوز نداشتم...یعنی باورمو گم کرده بودم...
ولی الان دارم دوباره پیداش میکنم...
من فکر میکردم آدم بی اراده اییم!ولی اخیرا دوتا از دوستام بهم گفتن سایه تو خیلی با اراده ای!
به خودم اومدم که:
هووووووووی دختر!همه تورو با اراده میشناسن!پس چرا خودت خودتو باور نداری...؟
_____________________________________________________________________________
الآن درحال حاضر همه چی آرومه من چقد خوشبختم...خدایا شکرت
______________________________________________________________________________
چند وقت پیش...از اینترنت پکیج پنج قسمتیه سریال شهرزاد و سفارش دادم...
بعد فهمیدم داداشم داشتش!یعنی دانلودش کرده بود(تو سایت سریال...برا دانلود میذارن...هرقسمت برا دانلود2000)
خلاصه داداشم داشت گوشتم و میجویید(عتیمی چینیردی! یه اصطلاح جدید که خودم درستش کردم)
ولی من پشیمون نیستم....چون دوست دارم کار فرهنگی بکنم
اورجینال خریدن فیلمی هم خودش کار فرهنگی و هنردوستانست
ولی از اونموقع همش جلو خودمو گرفتم که نبینمشون...و جمعه بعد آزمون ببینم...
ولی امروز(جمعه بعد آزمون!) دیدم دی وی دی خرابه...تو کامپیوترم نمیچسبه...فعلا ندیدم
ولی میخوام بریزم تو فلش ببرم تو تلویزیون ببینمشایدم تو کامپیوتر دیدم.
میدونم سریال خوبیه...یعنی اینجور که شنیدم فوق العادست...
لحظه شماری میکنم برا غرق شدن تو داستانش
__________________________________________________________________________
زیاد حرف زدممیدونم...پس دیگه همینقدر بسمه...فقط الان میرم کارناممو ببینم
شاید درمورد اونم یه چیزایی تو ادامه پستم اضافه کنم.


پی نوشت:دقت کردید تو این پستم چقدر از استیکر اسفتاده کردم
برم نظرات پستای قبلی و تایید کنم
تاریخ جمعه 20 آذر 1394سـاعت 04:11 ب.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |



مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ