تبلیغات
سایهـ ی کنکور 1395... - 154 روز تآ کنکور...!


سایهـ ی کنکور 1395...

سلام علیکم.
روز و شبتون خوش
همین الان برا کنکور ثبت نآم کردم
یعنی رکورد شکوندم!
هم برآی تجربی هم برای هنر هم برای زبآن ثبت نام کردم
دیگه همچین آدم زرنگی هستم من
دیروز رفتم سآیت قلم چی دوتا از کتابآی مربوط به هنر و که ضربیشون تو زیرگروه4 هنر زیاده
رو خرید اینترنتی کردم.
هنوز هیچ کس ازش خبر ندارهمیخوآم یهویی سورپرایز شن
و یطورآیی تو عمل انجام شده قرار بگیرن
امروز سر جلسه آزمون بازم طبق معمول جوگیر شدم
و در حین آزمون دادن تصمیم گرفتم دیگه مثل چی تا خود کنکور تخته گآز برم...
بشینم یه برنامه کوتاه مدت,یه برنامه میان مدت و یه برنامه بلند مدت بنویسم
تصمیمم گرفتم هر روز نیم سآعت الی 1 ساعت تفننی اون دوتا کتآب هنر و بخونم.
بعلاوه ی اینکه آخر هفته ها بیشتر وقت بذارم براش.
عمومی هام باید بیشتر بخونم...تو هر سه تا کنکورم نقش حیآتی دارن
مخصوصا تو کنکور زبان و هنر


وای حرفایی که میخواستم بنویسم یادم رفته
ذره ذره میرم جلو تا اینکه یادم بیاد

یادتونه یه پست گذاشته بودم با عنوان " من با محدودیت ها محدود نمیشم..."
ایناهاش =>کلیکـ
بآید بگم این قآنون یجورایی در حآل نفی شدنه
چون یبآر دی مآه که تولد یکی از دوستآی تئاترم بود من و اون یکی دوستم
براش کآدو خریده بودیم و میخواستیم سورپرایزش کنیم(سورپرایزمون از این قرار بود
که من و دوستم میرفتیم جلوی در خونه اون یکی دوستم که تولدش بود
بعد بهش زنگ میزدیم و دوستم با حالت گریه میگفت فاطمه سآیه تصادف کرده...
داشتم از کلاس میومدم یه تصادف شد رفتم جلو دیدم سایه هستو نمیدونستم چیکار کنم
دارم میام جلو درتون بیا بیرون بریم ببینیم چی شده بعد قرار بود وقتی اونم اومد بیرون یهو وسط راه
من بپرم وسط و بگم جی جی جی جینگ من هیچیم نیست بعد باهم بریم پیتزا و کادو و این حرفا...)
که تا مرحله زنگ زدن بهش پیش رفتیم ولی دوستم گفت خونه نیستم و خارج از شهرم ...
حالا بگذریم...
خلاصه چند ساعت بعدش رفتیم پیتزا و کادوهامونو دادیم...
که اگه به مامانم بود اصلا نمیذاشت بریم پیتزا...
ولی بابام خیلی ریلکس و روشن فکرآنه عمل کرد و گفت عیب نداره برین چی میشه مگه

یعنی شآخ درآوردم
یبارم چند روز پیش با 6 تا دیگه از دوستای مدرسم رفتیم پیتزا خوردیم
خیلی حآل داد و خوش گذشت...
یبارم من و دوستم که رفته بودیم برای همون "فاطمه" کادو بخریم یواشکی رفتیم تو یه مغآزه و
نسکآفه نوش جان کردیم...
که خیلی هم چسبید و خل بآزی در آوردیم.چون طبقه بالا بود و کسی نبود...


من تو دورآن ابندایی یه دوست صمیمی داشتم اسمش پریسآ بود...
خیلی باهم رفیق بودیم...
تند تندم خونه همدیگه رفت و آمد میکردیم...
جوری بهم وابسته بودیم که یبار پریسا داشت یه سفر دو سه روزه میرفت تهران
بعد انقد گریه کردیم...
بعدشم پریسا یه هد بندی داشت که اونو دادش به من و منم تا پریسا بیآد
اونو میبستم سرم...تا اینکه برگشت و پسش دادم...
بعد که برای راهنمایی آزمون دادیم
هردومون برای مدرسه نمونه دولتی قبول شدیم...
چند روز قبل شروع شدن مدرسه برای سال اول راهنمایی ها یه جشنی
گرفته بودن و قرار بود تو همون روز کلاس هام مشخص شه...
بعد که رفتیم مدرسه  دیدیم من افتادم کلاس اولA و پریسآ افتاده اولC
خیلی ناراحت شدیم...
هرکاری هم کردیم نشد که بیفتیم تو یه کلآس!
اوایل مدرسه زنگ سیاحتا من و پریسا باهم بودیم...
ولی بعد پریسا با یه دختر دیگه به اسم سیما دوست شد...
و رابطش با من کمرنگ و کمرنگ تر شد...
تا اینکه هرکدوم برای خودمون دوستآی جدیدی داشتیم...
ولی هنوزم یه پیوند صمیمی قلبی حس میکردم...
تا اینکه توی دبیرستان من قبول شدم نمونه و پریسا قبول نشد...
کلا دیگه از هم جدا شدیم...
پریسا هم دوم دبیرستان تو انتخاب رشته رفت حسابداری...
بعد ها دورادور شنیدم پریسا نامزد کرده...
بعدم که بهش اس دادم گفت آره...
باز هم مدت ها ازش خبر نداشتم ولی پارسال روز تولدم بهم تبریک فرستاد.
خیلی خوشحآل شدم...(چون من خودم معمولا تاریخ ها یادم نمیمونه!)
همینطوری رفت تا اینکه چند روز پیش از سیما شنیدم که خرداد عروسیش بوده

خیلی ناراحت شدم که دعوتم نکرده بود
بهش اس ام اس دادم یکم باهم حرف زدیم...احساس کردم خیلی سرد باهام حرف میزد...
من همش مرور خاطرات میکردم ولی اون خیلی کوتآه جواب میداد!

ولی بهم گفت سآیه اون نامه ای که اونموقع برام داده بودی و هنوزم دارمش...
میگفت که توش نوشتم این نامه رو تا زمانی که بچه دار شی پیش خودت نگه دار...
دلم برای اونموقع ها تنگ شده...


خیلی حرف زدم اگه همشو خوندید دمتون گرم


بعدا نوشت ها:

(مثلا در حدود 15 دقیقه بعد!)

اومدم عکس های کتاب قرابت و بذارم برام مه دخت یهو حرفآم یادم افتاد!
(بالا گفتم حرفام نصفش یادم رفته)

عاقا جونم براتون بگه از روزی که این #جشنواره_فیلم_فجر شروع شد من
به کل از درس و مشق و زندگی افتادم...
خیلی ریز به ریز پیگیر اخبآر جشنواره بودم...
و فیلم هآی آپارات و تی وی پلآس و یکیشم نمیپروندم!(همچین کنکوری هستم من!)

خدا رو خیلی خیلی شآکرم که بالاخره دیشب اختتآمیه بود و من حالآ میتونم از
همه توهمآتم بیآم بیرون و به روآل عادیِ زندگی برگردم!

از همین حالآ به برگزار کنندگآن جشنواره سآل 95 میگم که از همین حالآ خودشون
و برآی سآل بعد آماده کنند که من علآوره بر حضور معنوی حضور فیزیکی هم خوآهم دآشت.

پس از همین حالا برا دونه دونه فیلم هآ برام یدونه بلیط بذآرن کنار
به امید روزی که بعنوان بازیگر توی جشنواره حضور داشته بآشم
عآقا تبریک میگم به همه کسآیی که سیمرغ گرفتن...
استاد عزیز و بزرگوار(که امیدوارم روزی لیآقت شاگردی در محضرشونو دآشته بآشم)

جنآب آقای #پرویز_پرستویی

و آقای #نوید_محمدزاده که واقعا دمشون گرم...

خانوم #پرینآز_ایزدیار یا همون شیرینِ این روزآی شهرزاد...

و خانوم #شبنم_مقدمی

و #هومن_سیدی
مبآرک همشون بآشه...

اسم منم خاطرتون بآشه یه روزی میشنویدش




+عکسآی قرابت ادامه مطالب
عاقآ نمیدونم چرا اندق بی کیفیت شد!(اندق=انقد...صرفا اشتباه تایپی)
شاید نورش کم شده...باید فلش روشن میکردم!


http://s7.picofile.com/file/8238486550/DSC_1022.JPG
http://s6.picofile.com/file/8238486650/DSC_1030.JPG
http://s7.picofile.com/file/8238488742/DSC_1031.JPG
http://s6.picofile.com/file/8238488842/DSC_1033.JPG
http://s6.picofile.com/file/8238488926/DSC_1035.JPG
http://s7.picofile.com/file/8238489050/DSC_1036.JPG
http://s6.picofile.com/file/8238489134/DSC_1037.JPG
http://s7.picofile.com/file/8238489200/DSC_1039.JPG
تاریخ جمعه 23 بهمن 1394سـاعت 05:09 ب.ظ نویسنده سایهـ نظرات()| |



مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ